|
قصه زندگی من | ||
|
خوب !!!!!!!!
يه قولي به صهبا جان داده بودم كه اومدم بهش عمل كنم ... من يه اعتقاد دارم ، اينكه ما با كاراي الانمون مي تونيم مراقب شاهزاده ي سوار بر اسب روياهامون باشيم !!!! شايد بعضي ها باهاش مخالف باشن ولي به اعتقاد من هر اتفاقي كه برامون ميفته و يا هر آدمي با هر خصوصيتي وارد زندگيمون ميشه (كه مهم ترينشون همسر آيندست ) جواب رفتارها و كاراييه كه ما تو زمان حال داريم انجام ميديم يا در گذشته انجام داديم ... خيلي از آدما رو ديدم كه از قسمت و سرنوشتشون راضي نيستن و به خدا گلايه مي كنن كه چرا اين چيزا رو براي ما مقدر كرده ؟؟!!! اگر فقط يه كم به گذشته بر گرديم و كارامون رو مرور كنيم جوابش خيلي راحت به دست مياد.نمونش رو مي تونيد الان تو وبلاگ ستاره جون ببينيد ... من ميگم وقتي ما نمي تونيم مراقب كار ، رفتار ، برخورد و يا حتي اعتقادمون باشيم (فرقي نمي كنه چه اعتقادي ، منظورم يه رويه است كه هر كسي براي خودش تعيين مي كنه ) چه جوري مي تونيم انتظار داشته باشيم كه بهترين ها نصيبمون بشه ؟؟؟؟؟ اين بحث چالش هاي خيلي زيادي داره و ميدونم كه موافق و مخالف هم زياد داره ولي من اين چيزا رو تو زندگي خودم تجربه كردم و در اطرافيانم هم به عينه ديدم ... جوجو ميگه ما آدما براي هر اتفاقي تو زندگيمون هميشه دنبال يه مقصر مي گرديم ، در حالي كه با يه كم فكر كردن مي بينيم كه هيچ كسي از خودمون بيشتر مقصر نيست ... يه بحث ديگه هم وجود داره ... اينكه خيلي از اين اتفاق ها براي اينه كه رومون كم بشه !!! ما آدما خيلي وقتا فقط ادعا داريم و منم منم مي كنيم ... خدا خيلي جاها براي اينكه نشون بده به وقتش هيچي نيستيم ، اين چيزا رو برامون مقدر مي كنه ... خود من يه نمونه از اون آدما هستم ... تو يه دوراني ادعام .... رو پاره مي كرد خلاصه اينكه شعار من اينه : هر چه كني به خود كني گر همه نيك و بد كني -------------------------------------------------------------------------------- پي نوشت: براي رفع بعضي از سو تفاهم ها بايد بگم عزيزترين آدم زندگيه من جوجو هست كه تو همين پست ازش ياد كردم نه اوني كه شما بهش فكر مي كنيد !!!!!! منظور از عزيزي ، عشق نيست ، اون فقط يه دوست فوق العاده است كه هر وقت كه بايد باشه هست ... [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 3:32 PM ] [ kama ]
بودن با آدمايي كه بودنشون بهت لذت ميده چه آرامشي داره ... آدمايي كه هر زماني به گوشي براي شنيدن درد و دلت نياز داري ، هستن و با حرفاشون حالت رو خوب مي كنن ... خدايا ازت ممنونم به خاطر اين نعمت بزرگ ... [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 9:30 AM ] [ kama ]
چند روز پيش داشتم همه گذشته و خاطراتم رو مرور مي كردم ... داشتم فكر مي كردم چه جوري زندگي مي كردم كه از همه چيز لذت مي بردم ... شايد باورتون نشه ولي هيچ چيز خاصي پيدا نكردم كه بشه دليل شادي ها و دلگرمي هام تو گذشته !!!!!! اون زمان ها نه مثل الان دور و برم شلوغ بود و نه تفريحات خاصي داشتم كه بخوام بهشون دلخوش باشم ولي اون همه دلخوشي از كجا ميومد آخهههههههه؟ نمي دونم ، فكر كنم من آدمي هستم كه نبايد كسي رو تو تنهايي هام راه بدم ... به يه سني كه رسيدم و به قول معروف چشمام باز شد و عقلم شروع كرد به كار كردن به اين نتيجه رسيدم كه خودم بايد به فكر خودم باشم و از هيچ كسي براي خوب بودن و خوب زندگي كردن نبايد توقع داشته باشم ... همون موقع ها شروع كردم به خود سازي !!!!! حتي با پا گذاشتن اولين پسر به زندگيم هم همچنان رويه خودم رو ادامه دادم و سعي كردم كه بازم همون طرز فكر و رفتار رو ادامه بدم ، اما .... نمي دونم چي شد كه با اومدن ... به زندگيم قافيه رو باختم ، يعني اوايلش سعي كردم كه همون حريم رو حفظ كنم و نذارم كه كسي ازش عبور كنه ، ولي انگار يه جورايي جادو شده بودم ... داشتم كم كم خوشي كردن با يكي ديگه رو ياد مي گرفتم ... تو اون دوره واقعا همه چيز برام لذت بخش بود حتي از اينكه تو گذشته نذاشته بودم كسي پا به تنهايي هام بذاره پشيمون بودم!!!!!! با همه وجودم عشق رو لمس مي كردم ، داشتم براي اولين بار دوست داشتن و دوست داشته شدن رو تجربه مي كردم ... چقدر حس خوبي بود ... اما يه دفعه اي ورق برگشت ، اصلا نمي دونم چه اتفاقي افتاد ، نمي دونم چه كسي يا چه چيزي باعث شد كه اون همه خوشي يه دفعه از بين بره و جاي خودشو بده به اين همه بي اعتمادي و عذاااااااااب ... اي كاش مي شد برگردم به گذشته و ببينم كجاي راه رو اشتباه اومدم يا كجاي كار مي لنگيده كه اون همه ماجراهاي بد توي اون مدت كوتاه و سلسله وار اتفاق افتاد ... خلاصه اينكه بدجوري افتادم سر دوراهي انتخاب ... نه ناي موندن داشتم و نه دل جدا شدن ... الان هم تكليفم زياد با اين موضوع مشخص نيست ولي تكليفم با خودم روشنه ... ديگه نميذارم هيچ كسي، حتي اوني كه برام خيلي عزيزه ، تنهايي و خوشي هام رو ازم بگيره ... هر كدوم از اين دو تا دوره برام يه سري تجربه تلخ داشت و يه سري هم تجربه شيرين ... ولي الان ميخوام يه جورايي اين دو تا دوره رو با هم تلفيق كنم و به يه ثبات برسم ، هم تو اخلاقم و هم تو انتخاب رويه ام براي ادامه زندگي ... خلاصه اينكه الان حالم خوبه و همه سعيم رو مي كنم كه نذارم هيچ چيزي اين خوبي رو ازم بگيره ... بچه ها از همتون بابت تحملم تو اين چند وقته ممنونم ، شما دوستاي خوبي هستين كه با اينكه نديدمتون و شناخت زيادي ازتون ندارم ولي خيلي خيلي زياد دوستتون دارم و از بودنتون خوشحالم -------------------------------------------------- پي نوشت: پريسا جونم كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر بدوني چقدر دلم برات تنگ شده ، نمي تونم برات كامنت بذارم عزيزم ولي هميشه به يادتم
[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 10:4 AM ] [ kama ]
بالاخره بعد از مدت هاي مديد به يه مسافرت رفتم كه كلي بهم خوش گذشت و خوشي كردم اونم فارغ از هر فكر يا غمي ... همه سعيم رو كردم كه فقط به خودم فكر كنم و اينكه بايد زندگي كنم ، اون هم جوري كه خودم دلم مي خواد ... خوب بود برگشتن به زماني كه فقط خودم بودم و خودم ... چقدر دلم براي اين خود غريبم تنگ شده بود !!!!! خودي كه كوچكترين چيزها خوشحالش مي كرد و سعي مي كرد از همه چيز نهايت لذت رو ببره ... و واقعا برگشت به خودم لذت بخش بود ... اميدوارم بتونم توي راهي كه رفتم ثابت قدم باشم و تا آخرش همين جوري ادامه بدم ، اونم بدون عذاب وجدان !!!!!! تو اين چند روز از بهار و تمام قشنگي هاش لذت بردم ... واقعا كه نفس كشيدن هم يادم رفته بود!!!!! البته اونجا يه خبر بد هم شنيدم ولي چون كاري از دستم بر نميومد به اونم فكر نكردم !!!! نگيد حالا چقدر سنگ دل شدي خدا جونم خيلي خيلي زياد ازت ممنونم --------------------------------------------------------------- پي نوشت: راستي بچه ها كي تو زمينه خياطي سر رشته داره ؟ ميخوام يه سارافون بدوزم كه تو تنم شيك و خوش فرم وايسه و يه مانتو كه شل باشه و كمي هم بلند ولي نمي دونم چه پارچه اي براشون تهيه كنم ؟؟؟؟ اگر تجربه اي در اين مورد داريد منو هم بي نصيب نذاريد ...
[ شنبه 1391/02/09 ] [ 9:42 AM ] [ kama ]
دلم يه عالمه خوشي مي خواد ... يه عالمه خبراي خوب ... يه عالمه خنده ي از ته دل ... يه تنوع كه حال و هوام رو عوض كنه ... از اين بي حوصلگي و روزمرگي خسته شدم ، واي خدا چقدر تنهام انگار جدي جدي هيچ كسي رو ندارم ... بايد يه كاري براي خودم بكنم ... مامان و بابا امروز رفتن شمال ، اگر پنج شنبه تعطيل باشه سعي مي كنم برم تا يه كمي باد به كله م بخوره !!!!!! دلم يههههههههههههه عاااااااااااااالمه آرامش مي خواد ... خدايا خودت به دادم برس كه دارم دستي دستي خودم رو از بين ميبرم --------------------------------------------------------------------------------------------- پي نوشت:خوب طبق تصميمي كه گرفته بودم امروز ساعت ۳:۳۰ ميرم شمال خيلي خيلي زياد از اين موضوع خوشحالم ، چون واقعا دلم هوا و طبيعت قشنگ شمال رو ميخواد ... اونجا وقت زيادي هم براي فكر كردن دارم ... ميخوام به زندگيم برسم ، به همون چيزايي كه قبلا بهشون دلخوش بودم. البته سعي مي كنم بيشتر از فكر كردن ، خوش بگذرونم ... برام دعا كنيد [ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 12:43 PM ] [ kama ]
بگذار تا برای همیشه ------------------------------------------------------- اين همه ي حرفيه كه الان مي تونم بزنم ... احساس خفگي مي كنم به شدت ... چه زنداني براي خودم درست كردم !!!!! بچه ها ببخشيد تو رو خدا ، نمي خوام با حرفام شما رو هم ناراحت كنم ولي اينجا تنها جاييه كه مي تونم دردام رو فرياد بزنم [ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 10:37 AM ] [ kama ]
يه سوال دارم ؟؟؟؟؟؟؟ شده تا الان با كسي حرفتون بشه و بعدش براي اينكه دهن طرفو ببنديد بهش تهمت بزنيد يا چيزي بگيد كه حقش نيست؟؟؟؟؟؟ خداييش راستشو بگيد ... به نظرتون اين كار درسته حتي اگر به حق باشه ؟؟؟؟؟؟ مي خوام بدونم خدا تو جواب اين آدما چكار مي كنه ... مي خوام بدونم اين كار گناه داره يا نه ؟؟؟؟؟؟ [ چهارشنبه 1391/01/23 ] [ 2:16 PM ] [ kama ]
سلام سال نو همگي مبارك اميدوارم سال ۹۱ پر باشه براتون از اتفاق هاي خوب و شيرين از ته دلم آرزو مي كنم كوچكترين چيزي كه خدا بهتون ميده بزرگترين چيزي باشه كه ازش مي خواين بهار جان ، پريساي عزيزم ، آناي مهربونم هر كاري كردم نتونستم براتون كامنت بذارم.از همين جا مي بوسمتون و عيد رو بهتون تبريك ميگم [ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 4:30 PM ] [ kama ]
[ چهارشنبه 1390/12/17 ] [ 3:11 PM ] [ kama ]
نمي دونم چرا فاجعه اي كه منتظرشم اتفاق نميفته ... انتظار وقوع يك فاجعه رو كشيدن از رخ دادن خود فاجعه دردناكتر و سخت تره ... خدايا چرا زودتر خلاصم نمي كني ؟ خسته شدم ... كم آوردم ... به همين راحتي ... خدايا بسه هر چي عذاب كشيدم ... تو رو به خودت قسم تمومش كن ... تموش كن
[ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 6:31 PM ] [ kama ]
" وقتي خدا مشكلت رو حل مي كنه به تواناييش ايمان داري ... وقتي خدا مشكلت رو حل نمي كنه به تواناييت ايمان داره ... " فكر كنم الان كاملا خدا به من و توانايي هام ايمان داره نمي دونم چي بگم ... الان كاملا هنگم ... ديگه خوب رو از بد تشخيص نميدم و نمي دونم بهترين كار ممكن تو اين شرايط چيه ... ديگه همه چيزو سپردم به خدا ... " عجب گيري افتاديما ، اين يه نفر دست از سر ما بر نمي داره " اين بالايي صداي خدا بود چكار كنيم ، ديگه زديم تو فاز خل بازي و بي خيالي ... مي دونم كه اين حالت خيلي هم دووم نمياره و من بايد چه الان و چه چند وقت ديگه يه راه حل اساسي پيدا كنم ... ديگه از اينكه خودم رو عوض كنم خسته شدم ... نمي خوام بگم هيچ ايرادي ندارم و هميني كه هستم بهترينه ولي خوب چكار كنم ... مي تونم خودم رو بكشم براي كسي كه قدر نمي شناسه ... ولش كن اصلا ، نمي خوام ديگه گلايه كنم ، مي خوام زندگي كنم اونم با آرامش ... ديروز مرخصي گرفتم و نشستم تو خونه ... مي خواستم يه روز زندگي بدون اون رو تجربه كنم ... كلي آرامش داشتم منو از دعاهاتون محروم نكنيد دوستاي گلم [ سه شنبه 1390/12/09 ] [ 12:9 PM ] [ kama ]
چقدر سعي كردن براي عوض كردن ديگران كار مزخرفيه ... خوب عزيز من نميشه ديگه ... نكن ... مجبور نيستي كه تحمل كني ... دو روز زندگيه ، براي چي بايد پاي كسي بريزي كه اينقدر چشم سفيده ... وقتي نمي فهمه تو هم خودتو بزن به نفهمي و عين خودش رفتار كن تا حساب كار دستش بياد ... حالا يا تهش ميفهمه چه غلطي كرده و رفتار زشتش رو تموم مي كنه يا اينكه همچنان به كاراش ادامه ميده كه همين بهت ثابت مي كنه لياقت دوست داشتن و احترام گذاشتن رو نداره ... اين الان صداي دل خستمه كه داره محكم سرش رو مي كوبه به سينه ام از دست خل بازيام [ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 8:39 AM ] [ kama ]
سفر به اروميه خيلي خيلي زياد خوب بود و خوش گذشت ، با اينكه براي گردش جايي نرفتيم ولي بودن در كنار آدمايي كه شاد بودن باعث شد كه روحيه ام عوض بشه و براي دو روزي هم كه شده از درد و غصه هام دور بشم. هميشه فكر مي كردم بودن در كنار آدماي خشكه مقدس ضد حاله اون دو روز رو فقط خنديدم و لذت بردم ، تازه يه عروسي هم رفتيم كه بازم به علت مقيد بودن زياد ، به قسمت بزن برقصش نرفتيم و فقط سر شام رسيديم. ولي همونجا هم كلي خوشي كرديم و خنديديم. خدايا بازم خيلي خيلي قشنگ آرومم كردي قربونت برم اينجا بايد يواشكي يه اقرار كنم " خيلي خيلي زياد دلم براش تنگ شده بود " _____________________________ پي نوشت: آناي عزيزم ، بهار جان نمي تونم براتون كامنت بذارم ولي هر روز به وبلاگاتون سر مي زنم و مي خونمتون. [ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 9:13 AM ] [ kama ]
امروز وحشتناك بي حوصله ام ... كاش شركت نميومدم ... كاش يه جايي بود كه مي رفتم و حسابي خوش مي گذروندم ... دچار روزمرگي شدم ... چرا هيچ چيز جديدي براي شاد شدن وجود نداره ؟؟؟؟؟؟؟ ---------------------------------------------------------------- پي نوشت: خدايا خيلي چاكرتيم،چقدر زود صدامو شنيدي قربونت برم دارم امشب همراه ۲ از دوستام ميرم اروميه ... وسيله سرگرم شدن و شادي كردن هم جور شد [ پنجشنبه 1390/11/20 ] [ 12:19 PM ] [ kama ]
در راستاي روحيه دادن به خودم و عوض كردن حال و هوام ، رفتم يه خريد درست و حسابي يعني واقعا به يه تنوع نياز داشتم شديددددددد ... گفتيم چكار كنيم چكار نكنيم كه ديدم هيچي بهتر از خريد كردن نمي تونه حالمو خوب كنه ... فكر كننننن ... من آدمي هستم كه هيچ رقمه حوصله خريد كردن و گشت و گذار تو مغازه هاي رنگارنگ رو ندارم ... ولي ديدم نه مي تونم برم مسافرت نه مي تونم تغيير خاصي ايجاد كنم پس بهترين راه برام همون خريد كردن بود ... يعني پول خرج كردم اساسي ... هر چي كه تو اين مدت از گوشه و كنار خرجام زدم و مثلا مي خواستم پس انداز كنم يه دفعه اي رفت باد هوا ... ولي خوب بود يعني براي حال خراب خودم و دلم خيلي خوب بود. امااااااااا ... بازم يه اما وجود داره ... يعني يه اما تو خوب بودنم ... يه گوشه خالي تو زندگيم ، تو دلم ، تو دوستي و دوست داشتنم ... البته مي دونم كه اينجوري بهتره ، نبايد زياد خودم رو وابسته كنم ، نبايد حالا كه ميخم رو محكم كوبيدم و به قولي زهر چشم گرفتم شل كنم و وا بدم ... دلم اين روزا شمال ميخوااااااد يعني الان دلم ميخواست ارديبهشت بود و منم مي رفتم شمال . آخه فقط توي ارديبهشت و مهر خيلي خيلي شمال رفتن بهم خوش مي گذره ... يه سوال دارم از خانوماي متاهل ... نگيد چقدر بي تربيت شده هاااااا ... شما اگر از نظر احساسي و جنسي نياز به ارضا شدن داشته باشيد و شرايطش جور نباشه چكار مي كنيد؟ يعني مي تونيد تو اون شرايط خودتون رو كنترل كنيد؟؟؟؟؟؟؟؟ من هميشه برام سواله كه چرا مردا نمي تونن جلوي خودشون رو بگيرن ولي خانوما مي تونن ؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب فعلا خجالت كشيدم در حد لاليگا ، قول داديد فكراي بد نكنيدااااا ... راستي ميخوام مدل ابروهام رو تغيير بدم ، براي همين ديروز از دوست آرايشگرم يه تقويت كننده ي پرسنال گرفتم ... خدا كنه بتونم طاقت بيارم و به ابروهام دست نزنم ... چند تا خال روي صورتمه كه مي خوام برشون دارم ، تصميم گرفتم كه با ليزر هم بر دارم ولي از برگشت دوبارشون مي ترسم ... بچه ها كسي تو اين زمينه تجربه داره ... خالام پوستيه نه گوشتي ... فكر كنم ديگه سرتون رو درد آوردم ... حالا بازم مي رسم خدمتتون ... دلم براي اينجا تنگ شده بود خيلي زياد ... هم براي اينجا و هم براي شما ... اينجا راحت مي تونم حرف بزنم چون به قول ماتاو جون همه چيز اينجا مي مونه ... بچه ها نمي دونم چرا تو پرشين بلاگ نمي تونم نظر بذارم ، يعني مي ذارما ولي وقتي ارسال رو ميزنم فقط نوشته هاش كمرنگ ميشه و هيچ اتفاقي نميفته... يكي بهم بگه چه جوري نظر بذارم ... بازم ببخشيد [ سه شنبه 1390/11/18 ] [ 1:9 PM ] [ kama ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||